پرخاشگری، خردسالان، ادراک والدین، تعامل والدین کودک، درمان
چکیده
در این مقاله، به طور فشرده عوامل موثر در کودک، والدین و تعامل والدین کودک به منظور علت شناسی پرخاشگری در خردسالان بررسی شده و انواع رهیافت های درمانی(2) نقد و تبیین شده است. در هر رهیافت درمانی، مؤلفه های کودک، والدین و تعامل والدین کودک شناسایی شده و برای نشان دادن دیدگاه درمانی مورد نظر، یک نمونه و مراجع ارائه شده و سپس از روش مصاحبه ی منظم برای مقوله بندی ادراک مادر و تجربیات ذهنی او از فرزندش و رابطه ی والدین استفاده شده است. در پایان، ارتباط ادراک مادر از رابطه با فرزندش، رفتار والدین و رفتار کودک مورد بحث قرار گرفته است.
مقدمه
در حال حاضر، تعداد بیشماری از کودکان خردسال و دانش آموزان پیش دبستانی با رفتارهای پرخاشگرانه به درمانگاه ها و مراکز مشاوره ارجاع داده می شوند. این گونه کودکان، به ویژه هنگامی که نشانه های پرخاشگری شدید در آنان وجود داشته باشد در معرض خطر گسترش اختلالِ کرداری(3) هستند؛ از این رو، در سال های اخیر، اکثر پژوهشگران بر اهمیت یافتن روش های مناسب برای مشاوره با این قبیل کودکان و والدین آنان تأکید داشته اند.
باور ما این است که ادراک والدین از کودک و رابطه ی آنان با او، نقش اصلی را در ایجاد مشکلات رفتاری کودک ایفا می کند؛ بنابراین، پیشنهاد می شود ارائه ی روش های مداخله گرانه ی تلفیقی، رشدی و روان پویایی روش های رفتاری همراه با راهبردهای متنوع، که والدین را قادر می سازد رفتار فرزندشان را اصلاح کنند، مورد تأکید قرار گیرد. در این مقاله ارتباط ادراک مادر از کودک، اِسنادهای به کار رفته در رابطه ی مادر با فرزندش، رفتار مادر و نیز رفتار کودک مورد بحث قرار گرفته است. هم چنین، در مصاحبه ای با مادر، چگونگی ادراک وی از کودک و تجربیات ذهنی اش از او و رابطه ی آنان ارائه شده و نیز کاربرد مصاحبه به منزله ی یک ابزارِ ارزیابی مورد تأکید قرار گرفته است.
کودکانی که مشکلات عاطفی، مانند پرخاشگری، دارند، به سهولت شناخته می شوند. این گونه کودکان در هنگام ناکامی و شکست به سرعت برآشفته می شوند. اگر مراقبان از آنها بخواهند که نظم را رعایت کنند و مزاحم هم سالان نشوند، پرخاشگرانه رفتار می کنند و آرام کردن چنین کودکانی بسیار دشوار است. اغلب در این قبیل کودکان، تسلیم ناپذیریِ(4) مزمن، پرخاشگریِ(5) شدید، مشاجره و لجاجت، عدم توانایی درمهار خود یا نظم دهی عواطف منفی، به ویژه خشم، مشهود است. این گونه ویژگی ها که تعارض شدیدی میان والدین و کودک ایجاد می کنند، مانع برقراری رابطه با همسالان می شوند و کودک را در یادگیری ناتوان می سازند. اگر چه این نشانه ها به طور پایدار و شدید مشهودند، ولی مسیر شناسایی این گونه مشکلات اولیه تا رفتارهای ضداجتماعی بعدی، واضح و شفاف نیست. در پیشینه پژوهشی، تعدادی از عوامل مؤثر یا خطرسازی که مشکلات رفتاری ایجاد می کنند شناسایی شده اند (برای نمونه: فرینگتون،(6) 1987؛ آفورد(7) و همکاران، 1986؛ سیفر و سامراف،(8) 1987). ممکن است بعضی از ویژگی ها در کودک و برخی در والدین، شدید باشد؛ در هر صورت، چنانچه عوامل مؤثر از هر دو ناحیه (کودک و والدین) نقش داشته باشند، تعامل میان والدین و کودک به تدریج و به طور فزاینده ای منفی و تعارض آمیز می گردد. در این وضعیت، درجه ای از عدم موفقیت در رشد به وجود می آید و والدین و خود کودک به عنوان پدیده هایی منفی، درونی می گردند. افزون براین، پدر یا مادر، به تدریج، کودک را مهارناپذیر تصور می نمایند و با او به صورتی منفی و نادرست برخورد می کنند. در این شرایط، یک چرخه ی طرد و دفع ایجاد می شود؛ بنابراین، برای موفقیت درمان باید هر سه عامل کودک، والدین و تعامل والدین کودک را در نظر گرفت. در مقاله ی حاضر، پیشینه ی پژوهشی این گونه عوامل مورد بررسی قرار می گیرد؛ و سپس یک الگوی درمانی ارائه می شود که در آن، ادراک والدین، رابطه ی والدین- کودک و رفتار کودک رامورد توجه قرار می دهد.
عوامل خطرساز مؤثر در پرخاشگری از جانب کودک
بسیاری از پژوهش ها به این نتیجه رسیده اند که عوامل مربوط به کودک، مؤثرترین نقش را در تعیین و شکل دهی رفتار او ایفا می کنند؛ از این رو، تلاش برای یافتن علت های ارثی یا زیستی ضرورت می یابد. عواملی مانند ناهنجاری های جسمانی، اختلالات هورمونی و ناهنجاری های قطعه ی پیشانی مغز به عنوان علت های احتمالی ذکر شده اند. هم چنین بررسی مزاج خردسالان نشان داده است که احتمال ابتلا به مشکلات رفتاری در کسانی که مشکلات مزاجی دارند، بیشتر است (لی و بیتز،(9) 1985).
گروه دیگری از پژوهشگران دریافته اند که رفتار کودکان خردسال در سال های پیش از دبستان، با کیفیت یا امنیت دلبستگی کودکان شیرخواره و نوپا به مراقبان اولیه شان (مادر) ارتباط دارد؛ به طوری که کودکان نوپایی که در دوران دلبستگی، احساس ناامنی می کرده اند، احتمال دارد از نظر پذیرش، نزدیکی یا راحتی از سوی مادر یا مراقبانشان با مشکلاتی روبه رو باشند (اریکسون(10) و همکاران، 1985؛ گرین برگ(11) و همکاران، 1992). کودکان شیرخواره و نوپا، براساس راحت و آسوده بودن، راهبردهای «خود آرامش بخشی» را یاد می گیرند. احتمالاً آن گروه از کودکانی که در دوره ی رابطه ی دلبستگی، برای تنظیم عواطف خود یاری نشده اند، مشکلات رفتاری بیش تری دارند، زیرا نتوانسته اند روش های مؤثر برای مهار محرک ها و عواطف را فراگیرند. تحقیقات نشان داده است که کیفیت یا امنیت دلبستگی با کیفیت تعامل های اولیه ی کودک با مراقبش (مادر)، عدم حساسیت والدین و طرد کودک از سوی والدین ارتباط دارد.
پژوهشگران دریافته اند که کودکان پرخاشگر و تسلیم ناپذیر تمایل دارند دنیا و اطرافیان خود را غیرقابل اعتماد و حتی ترسناک تصور کنند. آنها هم چنین مایل اند مفهوم پرخاشگری را در شبکه ی تعامل های اجتماعی، که گاهی حضور ندارند، تعبیر و تفسیر کنند (کریک و دوج،(12) 1994؛ دوج و همکاران، 1986). کودکان پرخاشگر، به جای همکاری با دیگران، همواره تصور می کنند که طرد شده اند و در نتیجه، پرخاشگرانه عمل می کنند. در طول زمان، این گونه ادراک ها در مقابل تغییر مقاومت می کنند؛ زیرا کودکان پرخاشگر به این قبیل ادراک ها آگاهی ندارند و تحت تأثیر محتوای افکار و فرایندهای اِسنادیِ در دسترس قرار می گیرند. به رغم وجود این گونه یافته های پژوهشی، به کاربرد این یافته ها در شناخت رشد و درمان مشکلات رفتاری کودکان توجه چندانی نشده است. این وضیعت تأسف انگیز است؛ زیرا اِسنادها نقش کلیدی در شکل دهی تجربیات ذهنی کودک از روابط ایفا می کنند. افزون بر این، شناخت ادراک ها و اِسنادهای کودک، یکی از حوزه های مهم درمان، به ویژه درمان کودکان و خانواده های مسئله دار محسوب می شود.
کودکان پرخاشگر و تسلیم ناپذیرِ پیش دبستانی، اغلب در برخی از حوزه های رشدی، نارسایی یا تأخیر نشان می دهند (سیس چتی(13) و همکاران، 1990؛ گرینسپن،(14) 1985). این گونه نارسایی ها شامل عدم توانایی در مهار محرک ها، ناتوانی در حرکت از افکار خودمحوری به افکار دیگراندیش و داشتن ظرفیت محدود برای همدلی و یگانگی است. هم چنین کودکان پرخاشگر، اغلب هنگام فشار روانی، فاقد ظرفیت لازم برای استفاده از بازی و زبان خیالی به منظور تأخیر انداختن خشنودی خود هستند. برخی از روان شناسان، رشد بهنجار این گونه توانایی ها و ظرفیت ها و ضرورت حل این گونه مسائل رشدی برای نظم بخشیدن به محرک ها و تکانه هارا توضیح داده اند. یکی از هدف های درمان، ارائه ی اطلاعات لازم به والدین درباره ی توانایی های رشدی کودک در این دوره ی سنی و آموزش به آنان درباره ی روش های فرزندپروری است که امکان دارد به رشد و پرورش بهنجار کودک منجر شود.
عوامل خطرساز مؤثر در پرخاشگری از جانب والدین
برداشت و ادراکی که والدین از فرزند خود دارند، به طور معناداری بر تعامل های آنان با فرزندشان و در نتیجه، بر رفتار کودک تأثیر می گذارد؛ برای مثال، رابطه ی میان افسردگی مادر و ادارک مادر از مشکلات رفتاری کودک، به خوبی در پیشینه ی پژوهشی ذکر شده است (کارو(15) و همکاران، 1993؛ فیلد،(16) 1992؛ کوچاناسکا(17) و همکاران، 1987). بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که این گونه ادراک ها تحریف شده و تغییر شکل داده اند؛ برای نمونه، مادران افسرده، به احتمال زیاد، مشکلات رفتاری فرزند خود را به وراثت یا حوادث دیگری نسبت می دهند که به احساس تسلیم شدن و عدم توانایی در ایفای نقش خود منجر می شود. مطالعات متعددی نیز نشان داده است که اِسنادهای والدینِ بدرفتار، نقش مهمی در تعیین شیوه ی فرزندپروری آنان دارد؛ برای مثال، این قبیل والدین، به اشتباه، انگیزه ی اعمال کودک را رفتاری مغرضانه می دانند که از روی عمد طراحی شده است تا والدین را آزار دهد. هم چنین، ممکن است انتظارهای نابجا و غیرواقعی از کودک، می تواند به واکنش های شدید والدین و تنبیه های شدید کودک منجر شود. به نظر می رسد که انتظارهای والدین از فرزندشان، نقش مهمی در برقراری رابطه با کودک دارد و در نتیجه در رفتار کودک و ادراک او از خود و دیگران مؤثر است. با وجود این، از نظر تجربی، توجه اندکی به تجربیات ذهنی والدین از فرزندشان معطوف شده است. چگونگی ادارک والدین از فرزندشان و تفسیر و تجربیات ذهنی والدین، به فرایند درمان مفهوم معناداری می بخشد. براساس توصیف والدین از نشانه های رفتاری فرزندشان و برداشت آنها از این نشانه ها، درمانگر خواهد توانست زمینه ی اصلی تعارض و اضطراب والدین را شناسایی کند.
عوامل خطرساز مؤثر در پرخاشگری براساس تعامل والدین کودک
اکثر پژوهشگران به این نتیجه رسیده اند که کیفیت رابطه ی مراقب کودک (والدین کودک) یکی از مهم ترین عوامل مؤثر در گسترش مشکلات رفتاری کودک محسوب می شود. مشاوران متعددی گزارش داده اند که ادارک والدین از رابطه ی خود با فرزندانشان بر توانایی واکنش دلسوزانه و قابل پیش بینی آنان نسبت به کودکان، تأثیر می گذارد (اشترن،(18) 1989). نظریه پردازان دلبستگی(19) براین باورند که این قبیل ادراک ها یک صافی ایجاد می کند که از آن طریق، رابطه ی والدین کودک شناخته شده و نسبت به آن واکنش داده می شود. فقدان عاطفه ی پدر و مادری، طرد کودک، بی توجهی در تربیت کودک و منفی گرایی والدین نسبت به کودک، موجب رشد الگوهای رفتار خصومت آمیز در کودک می شود (پاترسون(20) و همکاران، 1992). هرچه طردها در سنین پایین تری صورت گیرد، احتمال افزایش پرخاشگری بیش تر می شود.
مادرانی که دارای کودک پرخاشگر هستند، در مقایسه با مادرانی که کودک عادی دارند، اشتیاق کم تری به موفقیت کودک خود نشان می دهند؛ از این رو، در مطالعات انجام شده بر روی والدینی که فرزندشان مشکل دارد، ملاحظه شد که اغلب از نظر سبک فرزندپروری و نظم و انضباط، عدم شناخت و ناهماهنگی میان شان وجود دارد. این گونه والدین در مقایسه با والدین هماهنگ، بیشتر مایل به تنبیهِ کودکان خود هستند؛ به بیان دیگر، در خانواده ی ناهماهنگ، نظم و انضباط همواره به شکل ناهماهنگی صورت می گیرد؛ بنابراین، پیشنهاد می شود که در تشخیص روان شناختی مشکلات رفتاری کودکان خردسال، مطالعه ی ویژگی های روابط والدین کودک و تعامل میان آنان مورد مطالعه قرار گیرد؛ برای مثال، درمانگران و مشاوران از طریق شناسایی برداشت های والدین از روابط خود با فرزندشان، قادر خواهند بود به ارتباط برداشت های ذهنی والدین و میزان تأثیرگذاری آنها در رفتار کودک پی ببرند.
راهبردهای درمانی سنتی
راهبردهای درمانی(21) موفق برای کودکان و نوجوانان، راهبردهایی هستند که بر مشکلات رفتاری ناشی از تعامل های والدین کودک (مانند راهبرد آموزش والدین، رفتار درمانگری خانواده) یا آموزش مهارت های حل مسئله و آموزش مهار خشم در کودکان تکیه می کنند (بارنت،(22) 1995؛ کمپل،(23) 1990؛ گلیک و گلدشتاین،(24) 1987؛ گوردون و آربوت نات،(25) 1987، کازدین،(26) 1991). تحقیقات نشان داده است که درمان کودکان و نوجوانان خانواده های علاقه مند، توانمند و دارای شرایط اجتماعی اقتصادی متوسط که مشکلات رفتاری فرزند آنان در حد نیمه شدید بوده (نه شدید) بیش تر موفق و مؤثر بوده است.
با وجود مدارکی دالّ بر موفقیت راهبردهای مداخله گرانه ی بهنگام در بهبودبخشیِ پیامدهای رفتاری و شناختی در کودکان بزرگ تر، درباره تأثیر این گونه برنامه ها بر کودکان خردسالِ دارای مشکلات رفتاری، پیشینه ی پژوهشی اندکی وجود دارد. افزون براین، تقریبا تمام مطالعاتِ ارزیابی در مورد کودکان بزرگ تر انجام شده است. به استثنای چند پژوهش که نشان می دهد، رهیافت های درمانی مورد استفاده برای کودکان خردسال مشابه همان رهیافت های درمانی به کار رفته برای کودکان بزرگ تر بوده است. اگر چه رهیافت های شناختی گوناگون تا حدی برای کودکان در سنین مدرسه مؤثر بوده، لیکن این گونه رهیافت ها در مورد کودکان خردسال، به دلیل سطح رشد شناختی آنان، کم تر اثرگذار بوده است.
در مقابل، روش بازی درمانی با رهیافت های گوناگون، مانند روش غیرمستقیم که در آن، رابطه ی درمانگر و کودک و ابراز احساسات کودک بیش ترین اهمیت را دارد، بیش تر مورد استفاده قرار گرفته است. هم چنین روش تحلیل رفتار که درآن، تفسیر رفتار کودک در بازی اساس تغییر تلقی می شود، مورد توجه بوده است. با وجود استفاده ی گسترده از روش بازی درمانگی، درباره ی تأثیرگذاری این روش بر کودکانی که در مراکز مشاوره، دارایِ مشکلاتِ رفتاری شناخته می شوند، مطالعات کنترل شده ی اندکی صورت گرفته است.
دیگر رهیافت های درمانیِ مورد استفاده برای کودکان خردسال دارای مشکلات رفتاری، شامل رهیافت هایی می شود که بر والدین متمرکز است. این قبیل رهیافت ها بر آموزش والدین مبنی بر تقویت رفتارهای مطلوب و نادیده گرفتن رفتارهای نامطلوب تکیه می کنند. سه نوع برنامه ی اساسی برای آموزش والدین کودکان خردسال وجود دارد:
الف) برنامه های آدلری(27) که در شناخت هدف رفتارهای نادرست به والدین کمک می کند، به ایجاد فضای خانوادگی صمیمانه تکیه می نماید و پیامدهای منطقی مهار رفتار را مورد استفاده قرار می دهد؛
ب) برنامه های مُراجع محور(28) که بر آموزش والدین از نظر برقراری رابطه ی مؤثر و کارآمد تمرکز می کند؛
ج) برنامه های رفتاری و شناختی رفتاری که بر رفتارهای قابل مشاهده و عوامل موجود در محیط که بر رفتارکودک اثر می گذارد، تکیه می کند و فنون لازم برای مهارکردن این گونه رفتارها را به والدین آموزش می دهد.
صرف نظر از توجه به برنامه های مهار و اداره ی رفتار، به برنامه های آموزش والدین مبنی بر این که چگونه با فرزندشان بازی کنند یا چگونه مداخله های مستقیم، با تکیه بر حفظ عزّت نفس و «ابراز خود» فرزندشان، داشته باشند، توجه اندکی معطوف شده است. پژوهش های انجام شده نشان داده است که در ارزیابی های پی گیری، کودکانِ درمان شده تمایل به رفتار بهتری دارند (گرین برگ و سپلتز،(29) 1988؛ ریکل(30) و همکاران، 1979؛ وبستر- ستراتون،(31) 1997). این گونه یافته ها، بر این دلالت دارند که آن گروه از والدینی که بر تعامل های عاطفی و شناختی با فرزندشان و فنون انضباطی تأکید می کنند، موفق ترند.
با توجه به اقدام های درمانی گوناگون، هر یک از رهیافت های ذکر شده، بر مؤلفه ی نظام تعاملی والدین کودک تمرکز می کنند. در هر یک از رهیافت های درمانی، کانون اقدام درمانی متغیر است و مداخله در تمرکز بر کودک، والدین یا تعامل والدین کودک در نوسان است؛ برای مثال، در رفتاردرمانگری یا شناخت درمانگری، نقش ادارک مادر مورد غفلت واقع شده یا دست کم گرفته شده است. این وضعیت به آن دلیل است که اقدامِ درمانی بیش تر بر ماهیت رفتارِ آشکارِ کودک و تغییر آن تکیه می کند و در مقابل، به ادراک مادر از کودک، از خود و از تعاملش با کودک توجه ندارد. تغییر در روابط، اساس تغییر در رفتار آشکار کودک قلمداد می شود. در برنامه های مداخله گرانه ی روان پویایی،(32) نقش والدین و ادراک والدین از کودک، محور اساسی به شمار می آید و توجه اصلی بر ماهیت و ایجاد تغییرات لازم در این گونه ادارک ها متمرکز است. غالبا در رهیافت های درمانی روان پویایی، رفتارهای آشکارِ تعاملی کم تر مورد توجه قرار می گیرد؛ در مقابل، در رهیافت های درمانی رفتارگرایانه احتمالاً ادراک مادر یا کودک بیشتر مورد غفلت واقع می شود.
در مجموع، راهبردهای درمانی طرح ریزی شده برای کودکان خردسالِ دارای مشکلات رفتاری، اندک است و راهبردهای موجود بیش تر تمایل دارند بر کاهش نشانه های خارجی یا ارتقای دانش و اطمینان والدین، از طریق استفاده از رهیافت های رفتاری و شناختی با والدین تکیه کنند. این وضعیت هم چنین پیشینه ی پژوهشی گسترده ای را که مشکلات ارتباطی والدین کودک را محور رشد مشکلات رفتاری می شمارد، مورد غفلت قرار داده است. افزون براین، غالبا پیشینه ی پژوهشی مربوط به دلبستگی که ارتباط میان تعامل های ناهم زمان والدین کودک، ناکامی های رشدی و مشکلات رفتاری را مورد شناسایی قرار داده، در برنامه های درمانیِ موجود نادیده گرفته شده است. این شرایط موجب شده است که نیاز به بررسی مؤلفه ی عاطفی تعامل والدین کودک، ادراک والدین از فرزندشان و ناکامی های رشد کودک مورد بی توجهی واقع شود. شایان ذکر است که برای موفقیتِ درمان در طول زمان، بررسی تأثیر عوامل گوناگون در نظام تعاملی ضرورت دارد.
ما رفتارهای نامطلوب را نه تنها راهی برای جلب توجه می دانیم، بلکه آنها را به منزله ی تلاشی برای افزایش و مهار مجاورت فیزیکی و روان شناختی والدین، که کودک فقدان آن را تجربه کرده است می پنداریم. نظر به این که کودک راهبردهای مناسبی را برای جلب توجه و افزایش مجاورت کسب نکرده است، با بروز الگوهای رفتاری نامناسب، موجب تداوم چرخه ی دایمیِ طرد می شود. نشانه های اساسی پرخاشگری و تسلیم ناپذیری شدید، حاصل ادراک های منفی ای است که در بروز رفتارها مشارکت می کنند؛ از این رو، تغییر این گونه ادراک ها برای بهبود طولانی مدت در وقوع نشانه ها، ضروری دانسته شده است. در این مقاله، تعامل والدین کودک را برحسب پنج عامل مؤثر و فرایندهای وابسته به یکدیگر در نظام تعاملی والدین کودک در نظر می گیریم. این عوامل مؤثر عبارت اند از:
الف) قابلیت های رشدی کودک؛
ب) تجربه ی والدین از نظر فرزندپروری در خانواده ی اصلی خود؛
ج) تعامل والدین کودک؛
د) ادراک های کودک درباره ی خود و دیگران؛
ه) ادراک های والدین درباره ی خود و دیگران (لندی و منا،(33) 1998). بنابراین، برنامه های مداخله گرانه باید به تمام این عوامل بپردازد و برای پرداختن به این گونه عوامل، اقدام های درمانی باید بر ادراک های مادر از خود و فرزندش متمرکز شود. به طور معمول، ممکن است مداخله های درمانی معطوف به ادراک های مادر، کیفیت تعامل های والدین کودک و مشکلات نظم دهی عاطفی کودک یعنی پرخاشگری را تغییر دهد (نمودار 1).

نمودار 1. حوزه های مداخله ای در نظام تعاملی والدین کودک
الگوی تلفیقی مداخله گرانه
هر کودک یک تصویر ذهنی از خود، دیگران و رابطه اش با دیگران دارد. از دیدگاه رشدی، نگاه کودک به خود دربرگیرنده ی ترکیبی از قابلیت های رشدی گوناگون است که شامل برقراری رابطه ی دلبستگی، استقرار احساس تبحر، تنظیم و مهار واکنش های هیجانی و نیز توانایی برقراری ارتباط و نماد سازی،(34) تنظیم محرک ها، همدلی(35) و رفتارهای مطلوب اجتماعی می شود. مشکلات رفتاری هنگامی رخ می دهد که کودک در حل موفقیت آمیز برخی از این قبیل تکالیف یا امور رشدی که برای تنظیم هیجانی و مهار رفتاری نقش اساسی دارند، با ناکامی و شکست روبه رو می شود. مؤلفه ی مهم در احساس کودک از قابلیت های خود، به تجربه ی او از سبک فرزندپروری والدینش مربوط می شود. این موضوع بدان جهت اهمیت دارد که نقش حیاتی و مهم والدین در رشد این قبیل قابلیت ها عامل مؤثر به حساب می آید.
ادراک های والدین از خود و از دیگران تحت تأثیر تغییرات ناشی از تعامل والدین و کودک و نیز تحت تأثیر تغییرات حاصل از مؤلفه های شناختی و عاطفی ادراک های کودک و والدین قرار دارد؛ از این رو، لازمه ی ایجاد قابلیت های رشدی جدید در کودک، ایجاد تغییرات در ادراک های خود است. هم چنین احتمال دارد ایجاد تغییرات در مادر یا پدر از طریق آگاه شدن از تجربیات فرزندپروری خود و از طریق کاربرد قابلیت های ضروری برای تربیت فرزند صورت پذیرد. با بحث درباره ی این گونه مسائل، والدین آگاه می شوند که چگونه باورها و رفتارها و سبک فرزندپروری کنونی آنان تحت تأثیر سابقه ی خانوادگی خود (پدر و مادر خود) قرار دارد. این گونه بحث ها به والدین کمک می کند درباره ی تکرار یا عدم تکرار الگوهای رفتاری گذشتگان (پدر و مادر خود) بصیرت لازم را کسب کنند. هم چنین والدین را قادر می سازد تا رفتارهای نامطلوب خود و چرخه های نادرست سبک های فرزندپروری بین نسلی(36) را تغییر دهند. از طریق تشویق والدین به بحث درباره ی دیدگاه های خود، امکان دارد تأثیراتی بر ادراک های مادر یا پدر از خود، از دیگران و به ویژه بر ادراک های آنان از فرزندشان به وجود آید. برای این منظور، ضرورت دارد مداخله های رفتاری با رهیافت های رشدی و روان پویایی تلفیق شود و در هم آمیزد.
در مرحله ی نخست درمان، آشنایی والدین با فنون اصلاح رفتار ضرورت دارد (برای مثال، استفاده از روش محروم سازی(37) یا تهیّه ی یک جدول و کشیدن ستاره یا گذاشتن علامت مثبت به منظور پاداش رفتارهای مطلوب) و باید توصیه هایی به والدین ارائه نمود و درباره ی چگونگی محدودکردن رفتار فرزند، به آنان کمک کرد (برای مثال، اقدام لازم به هنگام بروز رفتار نامطلوب، داشتن ثبات و حفظ انضباط به طریق مشخص برای بروز رفتارهای خاص، و عدم واکنش های ناهمسان و رفتار صادقانه با کودک).
در مرحله ی دوم درمان، ضرورت دارد کودکان و والدین در زمینه هایی که بیش ترین مشکل را دارند، آموزش ببینند و رشد کنند. همان طور که پیش تر یادآور شدیم، غالبا کودکان خردسالِ با پرخاشگری شدید، در برخی از جنبه های رشدی (مانند مهار هیجان های منفی در رفتار، همدلی و خودنمایی) نارسایی ها یا تأخیرهایی را نشان می دهند. برنامه ای درمانی به طور شفاف برای مادران طرح ریزی می شود تا بتوانند قابلیت های رشدی مورد نیاز کودکان برای تنظیم عواطف را کسب کنند. هم چنین به والدین آموزش داده می شود تجربه هایی را که برای فرزندشان ضرورت دارد، فراهم کنند تا آنان بتوانند رفتارهای خود را بهبود بخشند؛ برای مثال، یکی از بهترین راه های تشویق کودکان به صحبت درباره ی هیجان های خود و شناخت آنها، این است که تصاویر گوناگون از چهره هایی که بیانگر احساسات خاصی است به کودک نشان داده و سپس از او پرسیده شود چه زمانی امکان دارد همان احساس را داشته باشند و در آن شرایط، برای کودک یا بزرگسالی که همان احساس را دارد، چه اتفاقی رخ می دهد. اجرای این گونه تمرین ها، در اغلب موارد کودک را قادر می سازد تا به روش های رشد بهنجار دست یابد. هم چنین اجرای این قبیل تمرین ها، به والدین کمک می کند تا این گونه مهارت ها را در فرزندشان ایجاد کنند و در اغلب موارد برای نخستین بار به فرزندشان یاد بدهند که خود را بشناسد. والدین از طریق بحث ها و تمرین های گروهی، تشویق می شوند تا تجربه ها و امور مورد علاقه ی دوران کودکی خود درباره ی امور رشدی را کشف و شناسایی کنند. (مثلاً این که پدر و مادرشان) چگونه آنان را تربیت می کردند، با هیجان های آنها چگونه برخورد می کردند و هنگام بروز مسئله، چگونه با آن روبه رو می شدند و آن را حل می نمودند؟ بنابراین، زمانی که راهبردهای مقابله با هیجان های منفی (مانند خشم و لج بازی) مورد بحث قرار می گیرند، والدین ترغیب می شوند درباره ی شیوه های برخورد با هیجان ها و احساسات در گستره ی رشد خود توضیح دهند و هم چنین تشویق می شوند که آن راهبردها را ادامه دهند یا بهبود بخشند (برای مثال، آیا هنگام بروز هیجان های منفی، آن هیجان ها نادیده گرفته می شدند؟ آیا همه جیغ می کشیدند و فریاد می زدند؟ آیا درباره ی آن هیجان ها بحث و گفت وگو می شد؟). در بحث گروهی سالم، امکان دارد والدین از طریق ایفای نقش با دیگر بزرگسالان، راهبردهای جدید را تجربه کنند. این گونه تجربیات گروهی، می تواند مهارت های اجتماعی والدین را بهبود بخشد و درنتیجه، موجب ارتقای تعامل آنان با فرزندشان شود. از طریق بحث کردن درباره ی این گونه امور، والدین آگاه می شوند که چگونه شیوه های فرزندپروری و ادراک های کنونی آنان تحت تأثیر تجربیات فرزندپروری والدین خود درگذشته است. این گونه بحث ها و آگاهی ها، به والدین کمک می کند تا درباره ی تکرار یا عدم تکرار همان الگوهای رفتاری بصیرت لازم را به دست آورند و نیز آنان را قادر می سازد رفتارهای نامطلوب را تغییر دهند و اصلاح کنند.
در مرحله ی سوم درمان، بهبودبخشیِ کیفیت تعامل های والدین کودک، محور اصلی درمان به شمار می آید. پیش بینی می شود که تغییر در تعامل های والدین کودک در دراز مدت، آثار پایداری بر ادراک ها و احساسات والدین از کودک و تا حدی از خود خواهد داشت.
در مرحله ی چهارم درمان، ملاحظه می شود بسیاری از والدین که تحت درمان قرار می گیرند، از دوران کودکی خود مشکلات مزمن و مسائل حل نشده ای دارند که بر شیوه ی فرزندپروری کنونی آنان، آثار بازدارندگی به جا گذاشته است. در طول درمان، والدین تشویق می شوند مسائل حل نشده ی خود را در گذشته درباره ی اموری مانند مهار و تنظیم هیجان های منفی و به ویژه خشم، روابط معنادار به خصوص با پدر و مادر خود و تجربیات حاصل از خشونت و بدرفتاری را وارسی و کشف کنند. انتظار می رود این گونه بحث ها باعث شوند تا خاطره های منفی از تجربیات فرزندپروری در گذشته، به قسمت آگاه ذهن والدین منتقل شود و در نتیجه، با ادراک ها و اسنادهای آنان تلفیق شود. این وضعیت می تواند بر ادراک های والدین از خود و دیگران تأثیر مطلوبی بر جا گذارد، اگر چه پیش بینی می شود تأثیر آن بر کودک کم تر باشد.
در این بخش از مقاله، یک مورد بالینی را به منظور نشان دادن رابطه ی میان ادراک های مادر از فرزندش و مفهوم سازی روابط والدین کودک، نشانه شناسی رفتار کودک و تغییرات پس از درمان ارائه می کنیم.
یک مثال بالینی
شرح حال مشورت جو و شناسایی مسئله
خانم احمدی(38) مادر جوادِ پنج ساله است. او همراه فرزندش به دلیل تسلیم ناپذیری و پرخاشگری شدید به مرکز مشاوره مراجعه کرده است. جواد دو خواهر کوچک تر از خود به نام های زهرا، سه ساله و نرگس، هشت ماهه، دارد. جواد نسبت به زهرا پرخاشگر است و گاهی با او با خشونت و بیرحمانه برخورد می کند. خانم احمدی در مصاحبه درباره ی گذشته ی جواد گفته است که او بچه ی آرام و شادی بود، به خوبی می خوابید و به خوبی غذایش را می خورد. خانم احمدی وقتی درباره ی مراحل حساس رشد جواد صحبت می کرد، گفت: «او در تمام مراحل رشد، بی نظیر بود». مادر ادامه داد که جواد از نظر جسمانی رشد خیلی خوبی داشت و به سرعت زبان باز کرد. جواد حدود نه ماهگی راه افتاد و همیشه غان و غون می کرد. او واقعا به سرعت رشد کرد.
ارزیابی رشدی نشان داد که جواد از هوش بالای متوسط برخوردار است و کاملاً می تواند از زبان کلامی برای بیان خشم و ناکامی اش استفاده کند. جواد در ظاهر ناراحت و مضطرب به نظر می رسید. خانم احمدی احساس می کرد که نمی تواند از عهده ی او برآید. زمانی که جواد خشمگین و پرخاشگر می شود، مادرش با او درباره ی رفتارش صحبت می کند. مادر قوانین خانواده را که بر در یخچال نصب شده است یادآور می شود (مانند: لگد زدن ممنوع، دعواکردن ممنوع، جیغ کشیدن ممنوع، نق نق کردن ممنوع و مواردی نظیر این ها). مادر گزارش می کند که گاهی او هم نسبت به جواد عصبانی می شود و او را تنبیه می کند: «نه همیشه، بلکه گاهی جواد را کتک می زنم».
خانم احمدی موافقت کرد در برنامه ی مخصوص مادرانی که فرزند خردسال پرخاشگر دارند، شرکت کند. برنامه ی موردنظر برای بیست هفته پیش بینی شده و شامل شش مادر دیگر و یک درمانگر بود. برنامه ی درمان، هفته ای یک بار برگزار می شد. خانم احمدی در تمام جلسات حضور یافت و در طول درمان در اجرای برنامه ی مداخله گرانه مشارکت داشت.
معرفی بیش تر مشورت جو پیش از درمان
برای شناخت بیش تر مشکلات رفتاری جواد و بررسی عینی تغییرات رفتاری او پس از درمان، از خانم احمدی درخواست شد پرسش نامه ی فهرست بررسی رفتار کودک(39) را تکمیل کند (آخن باخ و ادل بروک،(40) 1991). نمرات جواد در مقیاس های فرعی رفتارهای بزهکاری و پرخاشگری در مقیاس مذکور، پیش از آغاز درمان، او را در دامنه ی بالینی نود و هشت صدک قرار داده بود. این نتایج حاکی از آن است که خانم احمدی جواد را به عنوان یک کودک پرخاشگر، خارج از کنترل و به شدت تسلیم ناپذیر می پندارد.
به منظور عینیت بخشیدن به ادراک ها و تجربیات ذهنی خانم احمدی درباره ی جواد و رابطه ی او با فرزندش، از وی درخواست شد که پرسش نامه ی الگوی مؤثر در مصاحبه با کودک(41) را تکمیل کند (زینه(42) و همکاران، 1993). تحقیقات نشان داده است که پرسش نامه ی الگوی مؤثر در مصاحبه با کودک در موقعیت های بالینی وسیله ی مفیدی است. دلیل این امر آن است که برای ارزیابی رسمی از ادراک ها و تجربیات ذهنی والدین درباره ی فرزند و روابط آنان با فرزندشان اطلاعات مناسبی را فراهم می کند (زینه و بنویت،(43) 1995). بدین منوال، مشاوران و متخصصان بالینی می توانند در مصاحبه به محتوای هیجانی و جنبه های گوناگون آن دست یابند (مانند: فضای عاطفی، حساسیت مادر و مشارکت والدین). تفاوت های موجود در این گونه مصاحبه ها، فایده ی شناخت ادراک های والدین از فرزندشان را برای مشاوران و متخصصان بالینی آشکار می سازد. اجرای مصاحبه ی مذکور و پرسش نامه ی فهرست بررسی رفتار کودک در سه زمان متفاوت، مشاور را قادر می سازد تغییرات به وجود آمده در ادراک های خانم احمدی از فرزند و رابطه اش با او را بررسی کند.
محتوای مصاحبه های اجرا شده، براساس فضای هیجانی رتبه بندی می شود. فضای عاطفی از نظر شادی، احساس افتخار، خشم، یأس، اضطراب، احساس گناه و بی تفاوتی ارزیابی می شود. مصاحبه ها نیز از نظر کیفی و محتوا، مانند مشروح بودن ادراک ها، آمادگی برای تغییر، میزان مشارکت، پذیرش کودک، مشکل کودک و حساسیت مادر رتبه بندی می شوند.
منظور از مشروح بودن ادراک ها آن است که توصیف های ارائه شده درباره ی کودک به عنوان یک فرد و رابطه ی والدین با کودک تا چه حد مبسوط و دقیق است. آمادگی برای تغییر، به میزان انعطاف پذیری والدین از نظر انطباق و پذیرش اطلاعات جدید درباره ی کودک، شیوه ی فرزندپروری و رابطه ی والدین با کودک مربوط می شود. میزان مشارکت، از طریق بررسی میزان اشتغال ذهنی والدین و دل مشغولی های آنان درباره ی کودک مورد ارزیابی قرار می گیرد. منظور از پذیرش کودک، میزان پذیرش وی از سوی والدین و تمام چالش ها و مسئولیت هایی است که از نظر مراقبت کودک ضرورت دارد. مشکل کودک، ادراک والدین را از کودک از نظر میزان دشواریِ مراقبت از او یا برقراری رابطه با وی، مورد بررسی قرار می دهد. در بخش حساسیت مادر، این موضوع که تا چه حد مادر به نیازهای کودک واقف است، میزان تجربیات عاطفی وی و کیفیت پاسخ گویی به آن نیازها مورد مطالعه قرار می گیرد.
پیش از درمان، فضای عاطفی منفی بر مصاحبه ی خانم احمدی سایه افکنده بود. در طول مصاحبه، فضای خشم آلود در ارتباط با توصیف فرزند (جواد) و رابطه اش با او، تا حد زیادی آشکار بود. بر فضای مصاحبه، احساس گناه، اضطراب، یأس و ناامیدی نیز حاکم بود. در مصاحبه، فضای هیجانی شادی مشاهده شد، اما احساس افتخار دیده نشد.
در مصاحبه با خانم احمدی احساس می شد که او از نظر تمرکز بر فرزندش و رابطه با وی مشکل دارد. به نظر می رسید که ذهن او با نگرانی های گوناگون دیگری در جدال است که بر توصیف او از جواد مزاحمت ایجاد می کنند. برخی از نگرانی های مادر بر جنبه های خاصی از رفتار جواد تکیه داشت و برخی از آنها مربوط به جواد نبود. به نظر می رسید که خانم احمدی قادر نبود به طور کامل بر جواد به عنوان یک فرد تمرکز کند. فضای عاطفیِ مسلط بر ادراک های مادر از جواد و رابطه اش با او فقط خشم بود.
پاسخ های خانم احمدی در مصاحبه، موجب شناسایی محورهای مرکزی موفقیت در برنامه های مداخله گرانه شد. پاسخ های مادر بیانگر نقاط قوت و ضعف در ادراک های او از فرزند و رابطه اش با او بود. توصیف خانم احمدی درباره ی جواد به عنوان یک فرد و رابطه اش با او، موجز و پر مایه بود. با وجود این، مادر بیش تر درباره ی رفتار و شخصیت جواد صحبت می کرد و کم تر درباره ی احساسات وی اظهارنظر می نمود. شدت درگیری مادر، از احساس شفافی از دل مشغولی مادر نسبت به فرزندش حکایت می کرد. با وجود این، ذهن خانم احمدی ظاهرا با نگرانی های دیگری اشغال شده بود، به طوری که به نظر می رسید تا حدی از جواد فاصله گرفته است. مادر از نظر پذیرش کودک، حساسیت مراقبت، مشکل کودک و آمادگی برای تغییر در سطح پایینی قرار داشت. نام برده عدم رضایت خود را نسبت به جواد از نظر تعارض ناشی از مراقبت از او و خشم در پاسخ به نیازهای رفاهی وی آشکار ساخت. با توجه به حساسیت مراقبت، خانم احمدی از نظر تشخیص نیازهای جواد و پاسخ به آن دچار مشکل شده بود. این موضوع نیز در رتبه بندی رفتار توسط مادر منعکس گردیده بود.
از نظر آمادگی برای تغییر، خانم احمدی نمره ی اندکی به دست آورده بود. پاسخ های او به وضوح بیانگر انعطاف پذیری از نظر درونی سازی اطلاعات جدید درباره ی فرزندش، شیوه ی فرزندپروری و رابطه ی او با فرزندش بود. پاسخ های او داّل بر این بود که می تواند به خوبی اطلاعات جدید را تحمل کند.
برنامه ی درمان
خانم احمدی از نظر شدت رفتار پرخاشگری فرزندش، احساس درماندگی و نگرانی می کرد. تمرکز براین گونه رفتارهای سطحی، مانع شناخت او از توانایی های بالقوه ی جواد می شد و در نتیجه، موجب می گردید رفتارهای فرزندش را مهار کند و واکنش های تنبیهی از خود نشان دهد. تلاش های خانم احمدی در ایجاد محدودیت برای جواد، موجب می شد منابع درماندگی جواد مورد غفلت واقع شود و درنتیجه، رفتار پرخاشگری او شدت یابد. مادر به شدت تلاش می کرد جواد را به نظم و ترتیب عادت دهد و بعضی روزها که انرژی و حوصله ی لازم را داشت، درست عمل می کرد و جواد به آموزش های وی توجه می کرد، ولی هنگامی که مادر واقعا خسته بود، کنترل خود را از دست می داد و جواد را تنبیه می کرد. برای جواد مهم بود بداند که مادرش قادر است امور زندگی را اداره کند و به علایق او توجه نماید.
در طول دوره ی درمان، برای خانم احمدی تکنیک های گوناگون در نظر گرفته شده بود تا در مهار رفتارهای جواد به او کمک کند (مانند: محروم سازی، ارائه ی گزینه ها و انتخاب های گوناگون و آماده سازی). این موضوع بسیار حایز اهمیت بود؛ زیرا زمانی که مادر نمی توانست اطاعت جواد را جلب کند، محتمل بود به تنبیه بدنی متوسل شود؛ برای مثال، درباره ی آماده سازی، خانم احمدی یاد گرفت که از طریق توضیح قبلی درباره ی وقوع یک روی داد و آماده سازی کودک، می توان از بروز برخی رفتارها پیش گیری کرد.
از طریق ارائه ی گزینه ها و انتخاب های گوناگون به کودک، خانم احمدی یاد گرفت که بیش ترِ کودکان خردسال احساس ناتوانی می نمایند و فکر می کنند که تحت ترحّم بزرگ سالان واقع شده اند؛ برای مثال، زمانی که شما تقاضای کودک یا فعالیت او را با گفتن یک «نه» ناگهانی و غیرمنتظره متوقف می کنید، موجب احساس درماندگی در کودک می شوید. در مقابل، چنان که انتخاب های قابل قبول به کودک عرضه شود، او احساس خوشایندی خواهد داشت؛ مثلاً، اگر جواد بگوید که مایل نیست به خانه ی عمه اش برود، به جای این که فریاد بکشید و به او بگویید که «شما باید بروید» و دعوا را شروع کنید، بهتر است گاهی او را در مسئولیت های فرعی قرار دهید؛ مانند این که کدام اسباب بازی را با خود می بری یا در کجای اتومبیل می نشینی. با این شیوه ی برخورد امکان دارد به فرو نشاندن خشم جواد کمک کنید و موجب شوید که او بیش تر احساس مسئولیت کند. خانم احمدی در گذشته از روش محروم سازی استفاده نکرده بود. در دوره ی درمان، مادر آموخت که روش محروم سازی، روش مناسبی است که جواد برای مهارکردن احساساتش می تواند به کاربرد تا به او مدّتی آرامش ببخشد. برخی از والدین برای یک دوره ی زمانی مشخص، از ساعت های زنگ دار استفاده می کنند. در هر حال، از نظر رشد مهارت خود تنظیمی، توصیه می شود اجازه دهید جواد خود تصمیم بگیرد چه زمانی آماده است تا نسبت به رفتارش آگاه شود. این روش موجب می شود جواد مسئولیت رفتارهای خودش را بپذیرد.
همراه با این روش ها، توصیه های عملی درباره ی محدود کردن موقعیت و برقراری نظم به خانم احمدی ارائه شد. خانم احمدی فهرستی از قوانین را بر در یخچال نصب کرده بود. اگر چه این فکر خوبی بود، ولی او همیشه این قوانین را رعایت نمی کرد؛ مثلاً، خانم احمدی گاهی در مقابل فریاد جواد تسلیم می شد و گاهی تسلیم نمی شد، بعضی روزها او را به خاطر یک رفتار یکسان تنبیه می کرد و گاهی تنبیه نمی کرد. او بدون روشن ساختن قوانین رفتاری، فرزندش را تنبیه می کرد. به خانم احمدی پیشنهادهای انضباطی زیر عرضه شد: «در برخورد با جواد به طریق هماهنگ و پایدار عمل کن و او را هر بار به روش یکسان برای رفتار یکسان عادت بده، هنگامی که رفتار نامطلوبی از او سر می زند فوری اقدام کن، واکنش های ضد و نقیض از خود نشان نده، در برخی از موقعیت ها سعی بر استدلال کن و توضیح بده، قوانین و پیامدهای رفتار را قابل فهم و شفاف بیان کن و در مقابل پیامدهای رفتار، عادلانه و عاقلانه واکنش نشان بده».
خانم احمدی به سرعت و به خوبی، روش های اصلاح رفتار را یاد گرفت. او این قبیل تکنیک های جدید را در خانه با فرزندش به کار خواهد برد و درباره ی اثربخشی آنها گزارش خواهد داد. در طول دوره ی درمان، درمانگر نه تنها بر کاربرد تکنیک های رفتاری گوناگون تکیه کرد، بلکه بر تفسیر انگیزه هایی که در ورای رفتارهای کودک وجود دارد نیز توجه داشت؛ برای مثال، کودک به این دلیل این گونه رفتار می کند که می خواهد مرا عصبانی نماید یا این که دچار ناکامی شده است و نمی داند چگونه احساس ناکامی خود را بروز دهد. با حمایت های انجام شده از خانم احمدی و تمرین های به عمل آمده از سوی او، مادر روش های جدیدی برای مهار شیطنت و پرخاشگری جواد یاد گرفت و از گذراندن اوقات آرام با او گزارش داد.
در طول دوره ی درمان، برای خانم احمدی فرصت هایی فراهم شد تا به کندوکاو بپردازد که در خانواده ی پدر و مادری او چگونه با تسلیم ناپذیری کودک و مسئله ی انضباط برخورد می کردند. در خانواده ی خانم احمدی، پدرش نظم و انضباط را حاکم می کرد. او پدرش را مردی صمیمی اما ناشکیبا توصیف می کرد. پدرش رفتارهای بد و نامطلوب را نمی توانست تحمل کند؛ او (خانم احمدی) فوری تنبیه می شد و به طور معمول به اتاقش فرستاده می شد و گاهی پدر، او را با کمربندش تنبیه می کرد. پدرش آمادگی شنیدن هیچ گونه توضیحی را درباره ی رفتارش نداشت. خانم احمدی خود را به عنوان یک بچه ی بسیار مطیع توصیف می کرد. او گفت که در دوران کودکی می ترسید که مبادا کسی سر او داد بکشد یا او را تنبیه کند؛ از این رو، خانم احمدی اظهار داشت که این شرایطی نیست که او برای فرزندش (جواد) می خواهد. خانم احمدی اضافه کرد که او نمی خواهد فرزندش از او بترسد. خانم احمدی اذعان کرد که او جنبه هایی از رابطه ی خود با پدرش را به رابطه ی خود با فرزندش فرافکنی کرده است. در طول دوره ی درمان، خانم احمدی آگاهانه این دو نوع رابطه را از یکدیگر تفکیک کرد و متوجه شد که باید با برقراری حدود مشخص و جدی با پرخاشگری جواد برخورد کند. بدیهی است برقراری حدود مشخص و جدی با پاسخ گویی به نیازهای جواد و آرامش او در هم آمیخته است. تعیین حدود مشخص از سوی مادر به جواد هشدار می دهد که ضرورتی ندارد که وی توانایی مادرش را برای مهار رفتار و مراقبت از پسرش آزمایش کند.
در طول دوره ی درمان، تغییری اساسی رخ داد و آن هنگامی بود که خانم احمدی درباره ی رشد هیجان ها و مهار تکانش ها و اداره ی اضطراب در کودکان خردسال به آگاهی لازم دست یافت. او آموخت که از عهده ی موقعیت های برانگیزنده ی هیجان های شدید برآمدن، برای همه ی کودکان، به ویژه کودکان چهار ساله، بسیار دشوار است؛ زیرا ترس ها و سر و صداها به طور معمول تثبیت شده اند و آنان بر هیجان ها و تکانش های منفی کنترل بیش تری دارند؛ در غیراین صورت، کودکان به طور معمول به بروز رفتار در محیط خود می پردازند. خانم احمدی تشخیص داد که مورد فرزندش با این وضعیت مطابقت دارد. او متوجه شد که او باید به فرزندش یاد بدهد که چگونه هیجان های خود را کنترل کند و آنها را به طریق قابل قبول ابراز نماید. بدیهی است مادر نخست باید تلاش کند در زمینه ی واکنش های خود نسبت به فرزندش، به ویژه در زمینه ی پرخاش و خشم، کنترل لازم را به دست آورد؛ از این رو، تعدادی قانون ساده به خانم احمدی عرضه شد: «نخست این که هرگز عصبانی نشو و در نتیجه، فریاد نکش، جیغ نزن و تنبیه کردن جواد را آغاز نکن. دوم این که هرگز در مقابل آنچه جواد از طریق کج خلقی می خواهد به دست آورد، تسلیم نشو. در غیر این صورت (یعنی تسلیم شدن) کج خلقی های جواد افزایش خواهد یافت. سوم این که او را از موقعیت دور کن و به او (هم چنین به خودت) اجازه بده تا آرامش یابد (روش محروم سازی).
خانم احمدی تشخیص داد که او آمادگی پذیرش هیجان های منفی فرزندش را ندارد. او متوجه شد که در مقابل احساسات خشم آلود فرزندش احساس ناآرامی می کند و درنتیجه، قادر نیست آنها را نادیده بگیرد و گاهی فرزندش را تنبیه می کند. او هم چنین درک کرد که در کمک به فرزندش در بازیابی کنترل رفتار و بازگرداندن موقعیت به فضای مثبت مشکل دارد. خانم احمدی شناخت دقیق تری درباره ی موقعیت فرزندش در مسیر رشد و احساس او از دنیای پیرامونش به دست آورد؛ برای مثال، او دریافت که اگر کودک خردسالی کنترل رفتارش را از دست بدهد، چقدر می تواند خطرناک